دار

داری اینجا
آنجا
پشت پلک هایم تاب می خورد
داری
روی اطلسی های خانه ام
روی سبز و سپید و سرخم
.روی هزار و یک دفترم تاب می خورد

از راست
از چپ می گریزم
بیهوده است
راه تنها
به دار می رسد !

عاشقی !!

گفتــم کــه ای پریــــرو ، رد کن شمــاره ای تـو

گفتـا بکش خجالت ، گم شــو ! چکاره ای تو ؟

گفتم اسیــر عشقــــم ، مجنـــون و مبتلایـــم

گفتا مگر تو دیدی ، گیسوی چــون طــــلایم ؟

گفتم که واااااااای آری ! بیرون ز روســری بــود

گفتا به خشم ، حقّت ، حقّا که توسری بود !

گفتم مگر چه کردم ؟ دور از ادب چـــه گفتم ؟

گفتا که امّلی تو ! بس کن ! همین که گفتم

گفتــم دلت محبـــت با مـــن چـــرا نـــــدارد ؟

گفتــا سرت ببینم .. روغــــن چــــرا ندارد ؟ !

گفتم که خانه ی دل بی توست تنگ و تاریک

گفتا که نیست ابروت هشتی و پاک و باریک !

گفتم که درد عشقی ، هرگز چشیده ای تو ؟

گفتا تمام عمـــرت ، "تکنـــــو" شنیده ای تو ؟

گفتـــم شماره ای گـــل ، ای حوری زمینـــی

گفتـــا email من را ، در خــواب اگـــر ببینی !

گفتــــــم ترحمـــی کن ، مجنــــون بی نوا را

گفتـــا چـــراغ نفتی ، امشب گرفتــه مـــارا !

گفتــم تفــــاوت ما ؟ خندیــد و گفــت جانــم

ســـرکار در زمینی ، مـــن اوج کهکشــــانــم

از خواب خوش پریدم ، آن گفتمان ســـر آمد

نومیــــد و بور گشتم ، گوئی جهان سر آمـد

گل بارون زده

گل بارون زده من گل ياس نازنينم
مي‌شكنم پژمرده مي‌شم نذار اشكهات رو ببينم
تا هميشه تورو داشتن، داشتن تمام دنياست
از تو و اسم تو گفتن بهترين همه حرفاست

با تو، با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
لحظه‌هام پُر مي‌شه از تو وقت غم خوردن ندارم

اي غزلواره دلتنگ كه همه تنت كلامه
هنوز هم با گل گونه‌ات شرم اولين سلامه
اي تو جاري توي شعرم مثل عشق و خون و حسرت
دفتر شعر من از تو سبد خاطره‌هامه
اي گل شكسته ساقه گل پرپر
كه به ياد هجرت پرنده‌هايي
توي يأس مبهم چشمهات مي‌بينم
كه به فكر يك سفر به انتهايي

سر به ‌زير دل‌شكسته نازنينم
اگه ساده‌است واسه تو گذشتن از من
مرثيه سر كن براي رفتن من
آخه مرگه واسه من از تو گذشتن


گل بارون زده من اگه دلتنگم و خسته
اگه كوچيدن طوفان ساقه منم شكسته
مي‌تونم خستگي‌هات رو از تن پاكت بگيرم
مي‌تونم براي خوبيت واسه سادگيت بميرم


شباهنگام .....

شباهنگام دلم بیشتر می گیرد . شاید از این روست که فکر می کنم دلم در شبی محض ، از کهکشان جدا شده  و در یکی از دهکده های زمین افتاده است . احساس می کنم که همه خیابانها از اتاقم می گذرند و بعضی وقتها میتوانم در ساکت یک مرداب ، نیلوفرانه آواز بخوانم .

احساس می کنم رودخانه ها هر روز به گلدان شمعدانی من می ریزند و بعضی وقتها می توانم به درختهای گلابی تکیه کنم و شبیه آبها بشوم .

شباهنگام از دستهایم کلمه می ریزند و من رویاهای شریفم را در دفتر شعرم پنهان می کنم . احساس می کنم در برودت یک گناه ، خونم یخ می بندد و نام تو در دهانم حبس می شود . در گوشه گاه صدای تو، ازل را می سرودم که به خاک آمیخته شدم . سازندگان عشق مرا به دنیا دعوت کردند . ماهی ها ، موج بر موج می رقصیدند و نام مرا زمزمه می کردند .

 پروانه ها برایم جامه ای سپید فراهم آوردند . من در کرانه های لاله ، هر روز سه بار نام تو را روی دلم می نوشتم ، شادمانه دستهایم را به آسمان می فرستادم و در چند گامی تو ، کودکی ام را به بال شهابها می بستم .

ای پروردگار پرنده و انسان !

ای کاش همیشه در حیاط کودکی ها می ماندم . ای کاش باز هم می توانستم صدای تو را نقاشی کنم و روی رودها غلط بزنم و ای کاش ، مداد رنگی ها با من قهر نمی کردند .

ای آفریدگار فردا و فریاد !

سر انگشتهایم را که پر از ترانه و ابرند بگیر. مگذار در میدانچه نادانی غبار شوم .

مگذارتندبادهای پی در پی ، شانه های امیدم را بشکنند و سیلابه های گناه ریشه های زخمی ام را از باغچه بی بدیل کرامت تو جدا کنند .خدایا اگر اجازه بدهی از دانه های باران ، سینه ریزی می سازم برای دختر لطف تو ، و شعرهایم را زیر درخت یاد تو می کارم .....

 

به : تو !

زمان خلق تو حتّي خدا جسارت كرد
وعشق،مثل جنوني به زن سرايت كرد
تو را كه سبزترين اتّفاق پاييزي،
تو را كه حضرت ابليس هم عبادت كرد،
نگاه كردم و اي شعر زنده! فهميدم
خدا زمان تراشت چقدر دقّت كرد
زمان خلقت دوشيزه
يي شبيه شما
اصول فلسفه را مو
بهمو رعايت كرد
تراش قامت اسليمي
ات چه سحري داشت
كه گل به منطق زيبايي
ات حسادت كرد؟
تو، شعر زنده كه نه.... يوحناي انجيلي
از آيه
هاي تو بايد فقط اطاعت كرد
ببين كه باغ به سوداي پونه معتاداست
بيا كه خاك به عطرت عجيب عادت كرد !

حادثه عشق  

شب نشستم که شعر بنویسم، سایه ای بر تن اتاق افتاد
روی رفتار من نگاهی ریخت، حادثه- عشق- اتفاق افتاد
زن چه عریان و ساده آمده بود، من چه آسان گناه می کردم
چشم من - این دو لکه های گناه- روی بازو و ران و ساق افتاد!
شب نشستم که شعر بنویسم، یا به احضار روح زن بروم؟
روی پیشانی سپید دلم، خط خط مبهم نفاق افتاد
فرصت عمق بود و آگاهی، فرصت روشنی مروارید
ماهی بی تحرک روحم، لجنی شد به باتلاق افتاد
نه خروس و نه زنگ بیداری از سر و روی صبح سگ می ریخت
و به جای قوقولی قوقوقو .... ساعتم روی واق واق افتاد !

فنجانی چای و تکه ای شعر !

 

به اولین کسی که گل سرخ را کاشت سلام می گویم و به اولین دلی که عاشق شد درود می فرستم.

خوشا اولین خاطره ، خوشا اولین لبخند ، خوشا اولین گفتگو .

عمر من کوه عظیمی از ثانیه هاست . چقدر زود رفته است روزهای با تو بودن ، چقدر زود آمده است روزهای بی تو بودن !  به تو سلام می کنم که روزگاری اتاق مرا از بابونه و حرف آکندی . به تو سلام می کنم که روزگاری حرفهایم را میان آینه ها قسمت می کردی. به تو سلام می کنم که همواره از پنجره ها و نیلوفران خوش ذوق هواداری می کردی و هیچگاه مرا در مهلکه عشق تنها نگذاشتی .چقدر تیره است روزهایی که از نام دلاویز تو تهی است .چقدر طولانی است جاده ای که گام تو را از یاد برده است و چقدر لجوج است مدادی که نمی خواهد از تو بنویسد.

شعرهایم را زیر سایبانی کوچک  گرد می آورم تا نفسهای تو را بیاموزند و جز تو مضمونی نپذیرند .چرا به من نگاه نمی کنی ؟ چرا دستی به سر و روی کلمات یتیم من نمی کشی ؟ چرا سری به تنهایی من نمی زنی ؟

دلم را به خانه تو می آورم  . برایم فنجانی چای و تکه ای شعر بیآور .....

 

 

چشمهای تو ....

 

در اندوه زاران روزگار نشسته ام . گلبرگهایم در چشمهای آیینه پیداست . تکه های دلم در کاسه های گلین افتاده است . دیریست که گنجشکها سراغی از من نگرفته اند و بارانهای موسمی عشق بر بام خانه ام نباریده اند .

ای کاش بیگاه بر اشکهای من بنشینی و من غمهای خود را در آوازهای سپید تو گم کنم .

ای کاش همه رویاها جان می گرفتند و همه باغچه های غریب ، در دستهای تو می روییدند . چه سبکبار می توان در اطراف مهربانی تو اطراق کرد ! تو در اوج اندوه من ، خیالگون می وزی و مرا از خاطرات شب تهی می کنی . می خواهم از لبخند تو ایوانی بسازم و شب و روز در آن بنشینم ! می خواهم از صدای تو پیراهنی ببافم که بوی باغهای دریایی بدهد .

روزها آمیزه ای از ابر و شبنم اند . گاهی دیوارها از من عبور می کنند . گاهی من شبیه بنفشه ها میشوم . گاهی تو تابستان را به دفتر شعر من می آوری و همه سوسنها مرا از بر می کنند . گاهی که رنج در متن زندگی زیاد می شود ، غصه تا زانوانم بالا می آید .

وقتی بشقابها و لیوانها لبریز از زمستان می شوند ، باران را در پیاده روها ارزان می فروشند ! همه از کنار چشمهای تو بی تفاوت رد می شوند و من دلم می گیرد .من دعا می کنم کسی بهار را به کوچه ها بریزد .

زندگی چقدر کوتاه است . وقتی پلک می گشایی و می خواهی به سوی دوردستهای روشن فردا قدم بزنی ناگهان شب می شود !

مادر

تا کی می توانم تو را بسرایم ؟

تا کی می توانم تو را دوست داشته باشم ؟

تا کی می توانم در آغوش مهربان تو بگریم ؟

تا وقتی که بهشت ادامه دارد ؟ .... یا وقتی که سنگینترین برفها روی شانه ام نشسته اند ؟

در پیچ و خم سپید گیسوان تو رد پای کودکی من پیداست . دستهای تو هنوز بوی لالایی می دهد ، بوی خوب پونه ، بوی خوب شکفتن ، بوی گریه های گاه و بی گاه من !

برای سرودن تو باید واژه های تازه ای به دنیا آیند  ، واژه هایی که هیچ شاعری نشنیده است . دستهای تو زیباترین مکان برای سکونت بوسه های من است و پاهای تو بهترین دلیل که هیچ گاه با جاده ها قهر نکنم !

ای با شکوه ترین فرشته عالم ، ای همه بهشت ها فدای تو ، ای بکرترین مضمون برای ترانه انسان ، ای شمیم رویا در روستای کودکی ، ای نسیم مهر در شهر جوانی ، ای مادر روزهای لبخند ،  ای چون شعرهای نانوشته خداوند ، تمام سلامهای جهان برای ستایش تو کم است .

تو از لبخندهایی که در قیامت جلوه خواهد کرد دلنشین تری . تو از سیاره هایی که از ازل تا به امروز به دور عشق می گردند ، عاشق تری ......... مادر عزیزم ، دوستت دارم .

 

درد مشترک !

من و خروس هر دو

يك درد مشترك داريم

هر دو پي مرغيم و نمي يابيم

هر دو از كم يابي مرغ نالانيم

و خسته از اين همه گشتن ....

 

خروس مي خواهد

پيدا كند ياري براي تمام عمر

و من مي خواهم

تنها يك شب با شكمي سير سر بر بالين بگذارم

 

من و خروس مي گرديم

گرسنگي آزارم مي دهد

نگاهي به چهره نه چندان معصوم خروس مي كنم

به راستي مزه ي خروس با مرغ فرقي مي كند؟!

چرا اين فكر تا الآن به ذهنم نرسيده بود ...

كارد را بر مي دارم

خروس ناباورانه من را مي نگرد ...

 

ديگر من و خروس آن درد مشترك را نداريم!